غریبه آشنا
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ ... در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه: دوستت دارم خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره .... گر جان طلبیددریغ از جان نکنیم........ دنیا گر از زیبا رویان لبریز شود........ ماپشت به دوستان قدیمی نکنیم.... دیــره دیگه دیـــــــــــــــــــــــره .................. اونکه می خوامش داره میـــــــــــــــــــــــــره......... ازش نخواستم بمونه آخه فکر نمیکردم نمونه خیال میکردم نگفته هامو از توی چشمام می خونه بهش نگفتم دوسش دارم آخه فکر نمی کردم کم بیارم فکر نمی کردم اینقده راحت قلبمو پیشش جا بذارم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دیــــــــــــــــــــــــــــــــــره دیگه دیره. اونکه می خواستم داره میره خدایا ایستاده ام زیر آسمون تو..... که عکس سوسوی ستاره هاش تو دریای چشمام افتاده..
دو دل بودم که بیام یا نه... یه دلمو گذاشتم اون پایین ... پایین پایین
اما اون یکی دلم را که مٌهرش کردند برای ورود به حریم کبریایی.. گرفتم لابلای انگشتانم...
می بینی تپش تند و یکنواختشو......
ای عزیز من.... حالا ایستاده ام اینجا زیر آسمون تو و میدونم حتی اگر آهسته تر از صدای بال زدن سنجاقک ها از ته دلم بهت سلام کنم میدونم که میشنوی و جوابمو میدی و همین برای من کافیه...
حالا بذار اغاز کنم مثنوی گریستن را ....بذار بگم اون پایین وقتی یک قدم از توفاصله میگیریم چقدر گلدون احساسم زرد و پژمرده میشه خشک میشه ... برگهاش میریزه
بذار اعتراف کنم به درازی اون روزهایی که بین چشمهای من و نم نم بارون دلگیرت فاصله می افتاد... بذار اعتراف کنم به روزهایی که از سجاده سبز تو فاصله میگرفتم.... بذار اعتراف کنم به اون روزهایی که خواب غفلت نمی گذاشت با تو بگویم....
خدایا ... نجواهایم را بشنو که به تو محتاجم
خدایا به درگاهت آمده ام و تنهایی و بینواییم را نزد تو آوردم
بیش از انچه به طاعت خود امیدوارم باشم به آمرزش تو امید بستم چرا که آمرزش و مهربانی تو از گناهان من بیشتر است
ای عزیز من.... ای مهربان من.... ای خدای خوب من
حالا نگاه کن به دست تمنایی که قلب شکسته اش را به تو پیش کش میکنه
من به تو محتاجم ...................
من به تو مجتاجم.................... نامه ی پسری که عاشق معشوقشه در حضور پدر معشوقی که از اون متنفره: عشق بی کرانی که من نسبت به داشتم و در آخروقتی پسر نامه رو به معشوقش میداد از اون خواست که سطر نامه رو یکی در میون بخونه!


کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده بود


بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید برم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست 









رفته و تنفر من نسبت به تو
هروز بیشتر از قبل میشه، هر وقت تورو میبینم
حتی دوست ندارم صورت نحستو بیینم،
کاری که دوست دارم بکنم اینه که
به دخترای دیگه نگا کنم. من هیچ وقت نمیخوام
با تو ازدواج کنم. اخرین باری که با هم حرف زدیم باعث شدی،
لحظات خیلی کسل کننده ای داشته باشم ، و هرگز نمیخواستم و نمیتونستم که
برای دیدن دوباره تو لحظه شماری بکنم
تو فقط به فکر خودتی
اگه با هم ازدواج بکنیم، اونقت همیشه
زندگی برام مثل اتیش جهنم میشه ، احمقانه بود که فکر میکردم
با هم غرق عشق و خوشحالی هستیم ،من قلبی دارم
برای بخشیدن. ولی این چیزی نیست که،
میخواهم به تو بدهم.
من عاجزانه از تو میخواهم بفهمی که
حقیقتو گفتم. در حق من لطف میکنی اگه
قبول کنی که این اخر خطه من و تو هست. سعی نکن که
جواب نامه رو بدی، نامه تو پر از
مطالبی که اصلا برام جذاب نیست.از تو ندیدم
عشقی واقعی نسبت به احساساتم. خداحافظ. حرفمو باور کن.
برام دیگه کوچکترین ارزشی نداری. هرگز فکر نکن که
هنوزم دوست دارم!

تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...




